تا کي ؟ تا کي مي خواي اومدنت رو پشت روزها و هفته هاي تقويم قايم کني ؟ تا کي مي خواي واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کني؟ بس نيست ؟ اين همه از تو گفتن بس نيست ؟تا کي بايد از تو بنويسم ؟ خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات... خاطره هايي که مال من نيست و در من غوطه ور شده... امشب مي خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ... امشب ميخوام ديگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون... وقتي واژه هام در برابر تو کم ميارن دلم ديگه حرفي واسه گفتن نداره ... دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو... ديگه وقت رفتنه...دل بيتابم رو کنار چشات جا ميذارم و گم ميشم تو همه ي بودن ها و رفتن ها... همين جا کنار خاطره هاي نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر خاطراتم مهر پايان ميزنم... حالا اين تو و اين خاطره هاي باروني بودن خيالت....

|